بچه بهبهان

کوچ به بلاگفا www.zareirezaee.blogfa.com
نویسنده : علی زارعی رضایی - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٥
 

سلام برای دیدن وبلاگ بچه بهبهان از این به بعد به نشانی زیر در بلاگفا بروید

www.zareirezaee.blogfa.com


 
comment نظرات ()
 
غزل های کوچک
نویسنده : علی زارعی رضایی - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٩
 

شب آمده است و مانده در خواب ، زمین

تو ، ماهی و مثل کرم شب تاب ، زمین

تا شهر پر از رقیب دنیا خواب است

می بوسمت آنچنان که مهتاب ، زمین ...

 

تندیس هلال ماه ، یعنی لب تو

نه ،! سر زدن پگاه ، یعنی لب تو

چندی ست لب تو رستگارم کرده ست

پس حی علی الفلاح ، یعنی لب تو

 

هرچند که بسته ای تو ، بندی به دلم

سخت است دوباره دل ببندی به دلم

تا صبح ، کنار عکس سه در چارت

من می مانم ، اگر نخندی به دلم

 

بگذار که زهره ، پارمیدا باشد

پروین ; چیتا ، یا آناهیتا باشد

کبری دیگر گرفته تصمیمش را

حالا مدل عشق تو بالا باشد...

 

دل عامل بی ثباتی است ، اما نه

شاید دل من دهاتی است ، اما نه

از روسری ات موی تو بیرون زده است

این مسئله منکراتی است ، اما نه

ــــــــــــــــــــــــــــــ

باسلام خدمت خوانندگان محترم وبلاگ بچه بهبهان

خیلی از دوستان حتما متوجه شده اند که دیدن وبلاگ در برنامه «اینترنت اکسپلورر» بامشکل عدم وجود لینک،عکس، آرشیو و پست های سابق مواجه است ، که دلیل آن را نمیدانم ولی این مشکل در سایر مرورگرها مثل «فایرفاکس» و «اپرا» وجود ندارد.

ضمن عرض پوزش ، اگر هرکدام از دوستان راه حلی برای این مشکل دارند خوشحال خواهم شد که راهنمایی بفرمایند

یاعلی


 
comment نظرات ()
 
یا امام رضا
نویسنده : علی زارعی رضایی - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٦
 

تو خودت خوب خوب می دانی ، که چه قدر از تو دور مانده دلم

ولی از راه دور هم آقا ، باشما جفت و جور مانده دلم

دل من سنگ نیست آقا جان ، گرچه پای شما به آن خورده ست

گرچه چون شوره زار می ماند، به خدا غرق شور مانده دلم

بچه بودم ، همیشه می گفتم ، چه قدر نقره و طلا دارید

از همان بچگی طلایی شد ، مست از جام نور مانده دلم

در نگاه قشنگتان چیزی ست ، که مرا می کند زمین گیرش

مثل آهو به دامنت آقا ، مست فیض حضور مانده دلم

بچه آهوی دشتتان دل من ، مانده ای از بهشتتان دل من

در دل مشهد شما که نبود ، تو بگو توی گور مانده دلم

 


 
comment نظرات ()
 
یک غزل
نویسنده : علی زارعی رضایی - ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٢
 

چشم بستی ، رو گرفتی ، روبه رویم رد شدی

مثل بغضی در مسیر اشک هایم سد شدی

تلخ شد اوقاتم از بس خنده ات بی رنگ شد

مثل آن بادی که با پاییز می آمد شدی

چند سالی مثل گل ، مثل کبوتر ، مثل ماه

چند ماهی هست ، یک پاییز صد درصد شدی

درصدی از چشم هایت را برایم باز کن

ای کسی که از سر نعش نگاهم رد شدی !

قصد قربت کن ، برایم شعری از ماندن بخوان

گرچه می دانم که دین عشق را مرتد شدی

تو اگرچه هم دلم ، هم حاصلم را سوختی

تو اگرچه باعث این قدر پیش آمد شدی

آن قدر من باتو ، بانو ، مهربانی می کنم

تا پشیمانت کنم از این که با من بد شدی


 
comment نظرات ()
 
غزل های کوچک
نویسنده : علی زارعی رضایی - ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٥
 

انگار که فرق کرده تصویر لبت

اماپیچیده نیست تفسیر لبت

من می دانم که « دوستت می دارم »

حرفی ست که قایم شده در زیر لبت

 

باران آمد ، نیامدی اما ، تو

یک دنده و غُدّ و مست و بی پروا، تو

اما هرشب میان خوابت هستم

بنشین که هنوز کار دارم با تو

 

بی رحم و وفا نمی توانی باشی

این گونه جدا نمی توانی باشی

من می دانم توی دلت غوغایی ست

بی من ، به خدا نمی توانی باشی

 

تنگ است دلم ، بیا و برگرد، گلم

این غصه مرا کلافه ام کرد ، گلم

این بار چگونه از تو من بنویسم

با این قلمی که می کند درد ، گلم

 

باید چشمان من کمین بگذارند

تابار فراق را زمین بگذارند

در شعر همیشه جای نامت خالی ست

تا چند به جاش نقطه چین بگذارند

 

از پنجره تا صدای باران آمد

اشک آمد و همنوای باران آمد

این پنجره از تعجب خود ، واماند

چون یاد تو پیش پای باران آمد


 
comment نظرات ()
 
حدیث گردن و خنجر
نویسنده : علی زارعی رضایی - ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢۸
 

 

 

 

«حدیث گردن و خنجر»

سرم را وقت مردن واگذارید از کفن بیرون

وبگذارید چشمم را برای زل زدن بیرون

دلم پاسا شد از حجم هجوم هرکه غیر از توست

الا ای هرکه غیر از توست از این دل بزن بیرون

تمام ذات من ناله ست ، تا حالا کجا دیدی

به جرم ناله بلبل را نمایند از چمن بیرون ؟!

منم با داغی از جنس حدیث گردن و خنجر

مجال جان و تن تنگ است ، جان بیرون و تن بیرون !

به جز داغ تو آیا در تمام عرش چیزی هست

که من را برکشد با چشم خندی از لجن بیرون ؟!

مرا لبخند داغ تو هوایی می کند هر شب

و از زخم تو می آید شمیم یاسمن بیرون

همین اندازه می دانم اگر بد یا اگر خوبم

نمی آید به غیر از «یاحسین » از حلق من بیرون

 

«تو را دوباره...»

تو را دوباره دلم تنگشد ، تورا خواندم

و هاج و واج میان غم تو جا ماندم

تو را دوباره دلم تنگ شد ، تو را دیدم

تو را دوباره کشیدم ، به سینه چسباندم

تو را دوباره دلم تنگ شد و من در خواب

به یک نگاه ، به یک حرف ساده خنداندم

چه شهر سرد و کثیفی ، اگر نبودی تو ــ

میان نعره ی این باتلاق می ماندم

بیا که آینه با شهرتان گره بخورد

و این هوا بشود قصه ای که می خواندم

بیا که از لب تو جنگلی ببارد ، بکر ...

هزار بار دلم را به قصه خواباندم

ــ

و خواب رد قشنگی برای جستن توست

و شب پر از نفس آفتابی تن توست

 

«نفست»

شب از ستاره پر است و بهار از نفست

نفس بکش که شدم بی قرار از نفست

شب از ستاره پر است و من از تو ، اما تو

نمی دهی به دلم اعتبار از نفست

نفس که می کشی انگار ماه می بارد

قبول کن ، دارم انتظار از نفست

وانتظارِ مر ا باد می برد با خود

و می شود دل تنگم دچار از نفست

چه نقش ها که کشیدم من از خیال خودم

چه قدر صفحه نقش و نگار  از نفست

« نفس برآمد و کام از تو برنمی آید »

چنین نوشته مرا روزگار از نفست

تو نوشدارویی و بعد مرگ من یک روز

به قبر من برسد یک قطار از نفست

قطار می رسد و خوش به حال قبری که ،

بهار می شود و لاله زار از نفست

 


 
comment نظرات ()
 
یاامام رضا(ع)
نویسنده : علی زارعی رضایی - ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۸
 

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

 

«بام عرش»

به بام عرش صدای نقاره می پیچد

صدای هق هق یک بغض پاره می پیچد

کسی نشسته در این خانه ، مادرش یاس است

وچشم هاش حریم نگاه عباس است

کسی نشسته دلش موج و سینه اش دریاست

کسی نشسته در این خانه ، مادرش زهراست

کسی که در هوسش می زند به دریا  دل

کسی که می برد ازآهوان صحرا  دل

هوای هروله دارد دلم به ساحت او

صفا و مروه غریبند در زیارت او

نگرد گرد جهان کیمیا همین نفس است

به غیر ساحت او جمله زمین قفس است

هوای عاشقی اش کیمیا کند دل را

حلول نام قشنگش طلا کند دل را

تمام عرش خدا روی طوس می تابد

نظر کنید که شمس الشموس می تابد

حبیب من به دل من نظاره کن آقا

بیا و بند دلم را تو پاره کن آقا

به یک اشاره بگو تا دلم طلا بشود

دل و زبان و نگاهم رضارضا بشود

منم که چشم من از فرصت گناه پر است

منم که قلب من از نقطه سیاه پر است

دلم، عزیز دلم سخت بی تو بیمار است

دلم اگر چه سیاه است در غم یار است

گرفته است دلم ، بوی سیب می خواهم

من از نگاه تو«ام الیجیب» می خواهم

شبیه فاطمه ای بضعة الرسولی تو

رضای حضرت حق ، نقطه قبولی تو

قبول کن که مرا عاشقت نگه دارند

دل سیاه مرا لایقت نگه دارند

قبول کن که بگیرم شبی ضریح تو را

بچینم از لب تو خنده ملیح تورا

قبول کن که پر از ذکر یاکریم شوم

کنار پنجره فولاد تو مقیم شوم

مرا به مرگ بگیر و به تب رهام نکن

مرا جدای از این شور و ازدحام نکن




«غزل - گریه»

 

نکردی تو با چشم خود آشنایم

ولی باز بگذار پیشت بیایم

کبوتر، نه ، حتی کلاغی نبودم

که سر را به گلدسته هایت بسایم

مرا برّه آهوی دشت خودت کن

بگیر و نکن دیگر آقا رهایم

به جان عمویت ، اباالفضل آقا

نکن از ضریح قشنگت جدایم

نگاه تو دنباله اش قبر زهراست

کمک کن به دنبال چشمت بیایم

بیا لااقل دست من رابگیر و

کمک کن نگیرند حال و هوایم

عبایی بده ، تار و پودش تبسم

که دعبل شوم با غزل- گریه هایم

کمک کن که در وقت مردن بگویم

غلام علی ابن موسی الرضایم

 

«کوچه و بن بست و خیابان»

 

یک باره زد و ریخت به هم حال و هوایم

اما به خدا آمده بودم که بیایم

صد بار در و کوچه و بن بست و خیابان

صد بار پشیمان شدم از این که کجایم

بین دل و چشم و سر و درد و هوس و عشق

چندی ست که وارفته ام و پخش و پلایم

این چشم کجا طاقت دیدار تو دارد

هم ذوب شود چشمم و هم سست دو پایم

ای قلب تو کوفی و لبت طعنه شامی

من با دلی از جنس غم کرب و بلایم

بگذار شبی این دل پر دل دله ، آرام

یک لحظه روایت کند از عشق برایم

بگذار در و کوچه و بن بست وخیابان

آرام بگیرند از این سوز و صدایم

 

 


 




 
comment نظرات ()
 
گفتی نباش
نویسنده : علی زارعی رضایی - ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٤
 

گفتی نباش ، هرچه که بودم تباه شد

حتی نفس کشیدن من هم گناه شد

گفتی نباش ، بودِ دلم دود شد ، پرید

دودی که پیش روی تو ابری سیاه شد

بارید ، سیل شد و مرا برد تا خودم

تا آن خود ِ خودی که فقط سوز و آه شد

در خاطرم گذشت که شاید ببوسمت

شاید ، محال و خاطره ام اشتباه شد

سر می گذارم امشب بر روی شانه ات

اما سرم که نیست ، شهید نگاه شد

بگذار تا بچسبم ، با تو یکی شوم

بگذار تا بگویند : یک مرد ، ماه شد


 
comment نظرات ()
 
غم دريا برای من
نویسنده : علی زارعی رضایی - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٢
 

غزلمثنوی عاشقانه ای باحس و حال دهه شیرین شعر ۷۰

مثل انار خوردن يلداست ديدنت

بنشين کنار پنجره ، زيباست ديدنت

درچشم هات عکس کسي موج مي زند

در روح خسته ام نفسي موج مي زند

بگذار باد با مژه ات آشنا شود

در کوچه هاي چشم سياهت رها شود

بگذار باد همنفس گونه ات شود

سينا مقيم در قبس گونه ات شود

اينک منم کليم غزلخوان چشم تو

بگذار بند «طور» شوم، جان چشم تو

با من تکلمي کن اي سرو کوه طور

وقت تغزل است ، بيا اي هميشه نور

بگذار باز ساقي و صهبا به هم شوند

يکباره رود و برکه و دريا به هم شوند

دل مال تو ، دو چشم تماشا براي من

دريا براي تو، غم دريا براي من

چشم تو بي دليل عذابم نمي دهد

مي پرسم و درست جوابم نمي دهد

دل در حريم نيمه شبم پرسه مي زند

جانم مدام روي لبم پرسه مي زند

من با توام مليح ترين خنده جهان

با من کنار اين همه چون و چرا بمان

ديگر نپرس آينه خوب است يا چراغ

فرق است بين بودن آيينه با چراغ

آيينه هرچه هست ، همان مي شود که هست

من مست و چشم هاي تو مست و زمانه مست

من با چراغ مي رسم و باز هم گمم

چيزي به غير حسرت يک خوشه گندمم

گم مي شوم ميان هياهوي چشم هات

زل مي زند چراغ به سوسوي چشم هات

اين سينه بي هوا به هواي تو سوخته ست

دود سياه مي چکد از بوي چشم هات

آتش نشان براي تو هي بوق مي زند

خواب است بي گمان گل شب بوي چشم هات

من، اژدها، نه، مار، نه، اسپند مي شوم

وردم اثر نکرد به جادوي چشم هات

مي بوسمت اگر چه لبم ذوب مي شود

محکوم مي شوم به تب از سوي چشم هات

اين است داستان کسي که اسير توست

خون مي چکد از اين نفسي که اسير توست

هرچند تنگ مي زند اينجا نفس ، ولي

زيباست دوست داشتنت در قفس ولي

اينجا قفس عصاره پرواز مي شود

پرواز بين بند تو آغاز مي شود

بگذار تا ببينمت اي همچنان قشنگ !

مثل طلوع ساکت رنگين کمان قشنگ !

مثل انار خوردن يلداست ديدنت

بنشين کنار پنجره ، زيباست ديدنت

 

 


 
comment نظرات ()
 
يا زهرا
نویسنده : علی زارعی رضایی - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۳
 

لحظۀ گر گرفتن عشق است

مادر هرچه عاشق است تويي

کلبه اي از ملات اشک و غروب

هرچه اينجا شقايق است تويي

روي بازوي تو گلي واشد

که خدا بوسه مي زند برآن

دور اين گل طواف واجب شد

بر تمام فرشته هاي جهان

مادر درد ، مادر باران

پاي چشمت چرا سياه شده

يک نفر مرد توي دنيا بود

او هم از غصه ات تباه شده

روي تو ماه بود مادرجان

دستي آمد ، نشست ، سيلي شد

ماه روي تو در خسوف نشست

نقره ناب عشق نيلي شد

رنگ خون ، بوي دود و خاک گرفت

دامنت را که سايۀ عرش است

خانه ات سوخت گرچه اين خانه

باز تحت الحمايۀ عرش است

تکه اي از تن تو را بردند

تکه اي که اگر به جا مي ماند

مثل عباس مي شد و روزي

قبلۀ سرخ کربلا مي ماند

ملتمس ، بغض کرده مي سوزند

روبه رويت چهار تکه بهشت

چارتا بغض که خدا غم را

جز براي نگاهشان ننوشت

قلب يک مرد کورۀ درد است

استخوان و گلوش در جنگند

پيش دردي که در دلش دارد

دردهاي زمانه مي لنگند

هرچه من گريه مي کنم امشب

قلمم بغض مي کند اما

با دوتا چشم خيس با دل تنگ

مي نويسم دوباره يازهرا

 

 


 
comment نظرات ()
 
هذيان
نویسنده : علی زارعی رضایی - ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢۸
 

این سر اگر که بی تو به سامان شود بد است

جانی که بی نگاه تو عریان شود بد است

آن دل که بی حضور تو دل تنگ عشق نیست

حتی نصیب گرگ بیابان شود بد است

بانوی بی بهانه ! به باران نگاه کن

چشمی که بی دخیل تو باران شود بد است

دستی بکش به موی پریشان شعر من

این طور اگر دوباره نمایان شود بد است

امشب دوباره مثل شب قبل تشنه ام

این تب اگر دچار به هذیان شود بد است

آن وقت نام توست که تکرار می شود

..............................


 
comment نظرات ()
 
تمام شب
نویسنده : علی زارعی رضایی - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٥
 

تمام شب به هوای تو سوختم تا صبح

نشست بردل من پاره های غم تا صبح

کسی نبود که دست مرا بگیرد و ... هیچ

کنار سایه خود می زدم قدم تا صبح

ذلیل مرده ـ دلم ـ با خودش نگفت اصلاً

چگونه جور هوس هاش را کشم تا صبح

دلم شکسته ، سرم نیز ، دست وپایم نیز

هزارتوی تنم نیز دست کم تا صبح

هنوز می شکند هرچه هست غیر از بغض

هنوز می شکند عشق ، دم به دم تا صبح

چقدر خرد شدم ، آسیاب لازم نیست

بیا بریز مرا در تنور غم تا صبح

وصبح ، موقع صبحانه ، تف نکن که منم

تمام شب به هوای تو سوختم تا صبح


 
comment نظرات ()
 
حسينيه
نویسنده : علی زارعی رضایی - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٩
 

السلام علي من جعل الله الشفاء في تربته

سلام برمحرم ، سلام برحسين

وقت است تا براي دلم غم بياورند

يک شروه ، عاشقانة ماتم بياورند

وقت است تا شکوفه زند لاله در دلم

چيزي نمانده است که شبنم بياورند

بوي حسين مي دهد امشب دل افق

وقت است تا هلال محرم بياورند

دارد صداي علقمه نزديک مي شود

عباس مانده است که پرچم بياورند

ماسعي مي کنيم صفا را درو کنيم

تا از فرات چشمة زمزم بياورند

بغضم گرفته ، حضرت زهرا قبول کن !

تا روضه اي دوباره فراهم بياورند

مي ترسم اشک هاي من از فرط داغ و درد

هنگام روضه پيش دلم کم بياورند


 
comment نظرات ()
 
غزل های کوچک
نویسنده : علی زارعی رضایی - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢٧
 

مهتاب نگو که بی تو در بی تابی ست

بی چشم تو چشم من پر از بی خوابی ست

خورشید همان است که در چهره تو ست

خورشید فراز آسمان قلابی است

             ****

بر موی تو شام تار را چسباندند

در روی تو لاله زار را چسباندند

می خندی و سبز می شوم من ، انگار

روی لب تو بهار را چسباندند 


 
comment نظرات ()
 
صدای تو
نویسنده : علی زارعی رضایی - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٤
 

تق تق ، صداي پاي تو ، تق تق صداي تو

زل مي زنم به خلوت بي انتهاي تو

قُل قُل ،ببين که درتب تو جوش مي خورم

ازصدگذشته است گمانم دماي تو

چک چک ، صداي آب واذان باوضوي من

بايد دوباره «حي علي» چشم هاي تو

هق هق ، صداي گريه من مي شود بلند

«ياليتني» فداي توگردم ، فداي تو

من باسري بريده ، نه من باسري بلند

اينجا کجاست؟ کوفه و يا کربلاي تو؟

دل دل نمي کنم که بگويم مرا ببر

من بايد اين سفر بشوم پا به پاي تو

آغوش بازکن که تنم سرد سرد شد

بايدکمي نفس بکشم درهواي تو


 
comment نظرات ()
 
چشم هات
نویسنده : علی زارعی رضایی - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٢
 

نسبتي دارند اهل آسمان با چشم هات

برزمين خورشيد مي تابد مگر يا چشم هات

بوي نرگس مي دهد چشم شراب انگيز تو

هم پياله با خدا بوده ست آيا چشم هات ؟

چشم هایت ذوالفقار بي بديل حيدر است

لا فتي الا علي لا سيف الا چشم هات

موج هاي تشنگي دارند دل را مي برند

دل کوير داغ و جان کشتي و دريا چشم هات

من : چرا ، آيا ، چگونه ، کي ، کجا ، اصلاً کدام ؟

تو : براي اينکه ، شايد ، بلکه ، زيرا چشم هات !

مي تراود از لبت يک شب سرود آمدن 

مي شود يک روز از يک گوشه پيدا چشم هات


 
comment نظرات ()
 
يا علی
نویسنده : علی زارعی رضایی - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٥/۱٢
 

رسید باز صدایی میان گوش زمین

صدای ریزش خورشید روی دوش زمین

صدای پای خدابود درتب ملکوت

صدای روشن مهتاب درشب ملکوت

صدای آینه ای ازتبارداغ ودرفش

صدای آینه وشعروچلچراغ ودرفش

کسی رسید همین جا،درست پیش دلم

میان این همه رویا ،درست پیش دلم

کسی که جرعه ای ازآفتاب در چشمش

کسی،هزارنفس شعرناب درچشمش

کسی که باتپش آفتاب همسو بود

کسی که دست غزل گسترش ترازو بود

کسی که برسربیت الحرام گُل می ریخت

کسی که ازلب تیغش مدام گل می ریخت

ــ

که بود،گفت که بایددوباره مست شوی

در ازدحام خدایان علی پرست شوی

که بود،حرف دلم راچه قدر زیباگفت

تمام بود علی را به سبک زهراگفت

ــ

سلام. نازنگاهت.چه خوب آمده ای

شبیه شرجی گرم جنوب آمده ای

سرود سبز بقا از لب تو می ریزد

صدای پای خدا ازلب تو می ریزد

توآفتاب ترینی، بهار سینة توست

غزل ترین غزل روزگار سینة توست

تویی که چشم تو غرق سکوت می ماند

ودست خالی من در قنوت می ماند

تویی که مردم دنیا دچار چشم تو اند

تمام آینه ها وام دار چشم تو اند

کنار سفره تو دل چه قدر آسوده ست

تویی که عدل نمک گیر سفره ات بوده ست

ــ

هلا ، که روز و شبت را دچار زهرایی

بیا و حیدری ام کن ! بهار زهرایی

 

 


 
comment نظرات ()
 
لای ديوان باز شد
نویسنده : علی زارعی رضایی - ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٦
 

لای دیوان باز شد ، حافظ صدایت کرده بود

این دل دیوانه در دیوان هوایت کرده بود

لای دیوان باز شد ، « تیر دعا » رفت و نخورد

« اشک »، « راز سر به مهرم » را روایت کرده بود

یک شب از یک پنجره یک دست ، دستم را گرفت

دست تنهایی که دل را رد پایت کرده بود

دست من افتاد از پا ، پای من از دست رفت

این همان دستی ست که هر شب دعایت کرده بود

بغض من سنگین شده ، پس تنگ یک آغوش کو ؟!

کاش روی خاک احساس رضایت کرده بود

وعده ما یک هزار و سیصد و هشتاد و ... عشق

با همان لحنی که با من آشنایت کرده بود

وعده ما پشت آن قابی که عکسش سوخته ست

پشت قابی که حریمش را رعایت کرده بود

می نشینی ، یک نفس مهمان شعرم می کنی

شعر زیبایی که همرنگ خدایت کرده بود

خواب من تعبیر شد ، انگار داری می روی

یک نفر شاید نمک در کفش هایت کرده بود

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
حوض نقاشی
نویسنده : علی زارعی رضایی - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱۸
 

           « حوض نقاشی »

می کنی تو دنیا را مثل حوض نقاشی

مثل نقش یک قالی مثل رنگ یک کاشی

مثل نم نم باران می رسی و می باری

خیس خیس خواهم شد مثل عاشقی ناشی

کعبه چشم های توست عشق هم ابابیل است

سنگ ها نگاه من شب سپاه نجاشی

پشت شب شکست اما باز هم نمی تابی

باغ بی بهارم را باز گل نمی پاشی

کاش با نگاهی سبز می رسیدی از خورشید

کاش پیش من بودی کاش پیش من باشی

                  « از صبح فردا »

آن روز وقتی برایم از آب وبابا نوشتی

ازروزهای دبستان از کودکی ها نوشتی

گفتم که یک دست بنویس بر سطرهای دل من

خط نگاه تو کج شد دل را چلیپا نوشتی

می خواستم تا بدانم آیا مرا دوست داری ؟!

گفتم بیا ساده بنویس اما معما نوشتی

حرف دلم را که گفتم ، گفتم نگهداری اش کن

اما تمام دلم را اینجا وآنجا نوشتی

من گیج و مبهوت ماندم ، وقتی که در کوچه ناز

چشمان صحرایی ات را با سبک دریا نوشتی

گفتم خدایا چه سری ست ؟ اینجا کویر است و باران

بر کاغذ خیس دستت از صبح فردا نوشتی

فردا که برگردی ای دوست می گویمت تا ببینی

تقدیر این سینه ام را زیبای زیبا نوشتی

 

                    « آن سوی آسایش »

آن سوی آسایش کسی پر زد ، آن سوی آسایش کسی گم شد

آنسوی آسایش کسی انگار رفت و دچار خوان هفتم شد

این سو کسی دیگر تب آلوده ست ، این سو دلی غمگین و فرسوده ست

گل کرد و در آوارگی هایش ، بازیچه چشمان مردم شد

آن سوی آسایش کسی پر زد ، رفت و بلوغ عشق را حس کرد

این سو دل تنهای من ، ای وای ، این بار هم محتاج گندم شد

آن سوی آسایش کسی چون باد از خوان هفتم هم گذرکرده ست    

این سو ولی یک آدم تنها با سایه اش گرم تکلم شد

این سو همان محزون شوق آلود ، این سو همان احساس درد اندود

در آتش خشم غزل هایش ، رفت و شکست و سوخت ، هیزم شد

 

          « ما نمی خواهیم »

اگر بهار چنین است ما نمی خواهیم

دلی که آفت دین است ما نمی خواهیم

هزار سینه غزل در تب نگاهی سوخت

اگر که عشق همین است ما نمی خواهیم

چه بود مذهب ما ؟ سر به آسمان بردن

سری که روی زمین است ما نمی خواهیم

به جای نقش شهادت اگر که پیشانی

اسیر پینه و چین است ما نمی خواهیم

زمان زمانه رزم است -  اسب فلسفه را - 

همیشه لنگ ترین است  ، ما نمی خواهیم

بیا شبانه به آتش کشیم دلها را

دلی که آفت دین است ما نمی خواهیم

 

            « اتفاق عجیبی نیفتاد »

باز هم چشم من در نگاه چهره دلفریبی نیفتاد

هر چه ماندم سر راه ، آخر ، اتفاق عجیبی نیفتاد

زیر تنها درخت خیابان ، پاتوق حدس های دلم بود

آن درختی که هر بار رفتم ، باز از شاخه سیبی نیفتاد

مردم خسیس زمانه ، می گذشتند از روبه رویم

هر چه بر دستها زل زدم من ، سکه ای توی جیبی نیفتاد

روزی از روزها مانده بودم ، مردی از فرط بیچارگی مرد

عابری در خیابان به من گفت : اتفاق عجیبی نیفتاد

 

              « از پشت سر وقتی که می رفتی »

از پشت سر وقتی که می رفتی ، با تو دلم می رفت چون دریا

دیروز در امروز گم می شد ، امروز می ماند و غم فردا

برگرد پلکی هم نگاهم کن ، برگرد لختی روبه راهم کن

ای دستهایت چون تب خورشید ، ای گیسوانت چون شب یلدا

 آیینه بندان نگاهم را ، پشت سرت چون آب می ریزم

باشد که برگردی گل یاسم ، باشد که برداری نگاهم را

امروز را فردا مکن برگرد ، این سینه را دریا مکن برگرد

لیلای مجنون کش بیا دیگر ، ای از حقیقت رفته تا رویا

ای کوثر لبهایت آتشگون ، ای چشمهایت لؤ لؤ مکنون

ای حوری کفر آفرین شهر ، ای در کنارت جنت المأوی

امشب برایت آه خواهم شد ، با خاطرت همراه خواهم شد

فردا برایت شعر خواهم گفت ، از آسمان از یاس از دریا

             « قرمز و آبی » 

این دل که نمی دانم قرمز شده یا آبی

یک ذره ندارد تب با این همه بی تابی

سبزینه روحت را بیهوده نریز ای دل

برخیز و بهاری شو ، ای عاشق قلابی

ای دل ! دل پا در بند ! عاشق نشدن تا چند ؟!

این بار بکش از جان یک نعره حسابی

برخیز و مهیا شو ، مرداب نه ، دریا شو

دلدار تو را بردند بیچاره مگر خوابی ؟!

خون از جگر آوردی تا شب به سر آوردی

ماه تو ولی گم شد در این شب مهتابی

من رانده این خانه ، من لایق ویرانه

من  مست و تو دیوانه ، من قرمز و تو آبی

 

 « می نشستیم تا دل ببارد »

 شعله در شعله خورشید بودیم

در تبی خویش را می سرودیم

می نشستیم روی لب درد

می نوشتیم از مکتب درد

عشق در سینه هامان رها بود

جذبه چشممان تا خدا بود

دستمان خوشه چین غزل بود

مهرمان بر جبین غزل بود

آسمان آسمان لاله بودیم

نیمه شب نیمه شب ناله بودیم

چون زمین در زمان حلقه می زد

اشک در چشممان حلقه می زد

می نشستیم تا دل ببارد

از نگاه خدا دل ببارد

ما همه شاخه یاس بودیم

ما به زنجیر حساس بودیم

یاس های جوان را شکستند

حرمت آسمان را شکستند

داغ ها بر دل ما نهادند

بین زنجیرمان جا نهادند

دین آیینه را نسخ کردند

عاشقان را همه مسخ کردند

پای بر بالهامان نهادند

شعله در یالهامان نهادند

هر چه از آسمان یادمان بود

هر چه شعر زمان یادمان بود

از سر ذهن هامان پریدند

دفتر شعرمان را دریدند

هر چه پاهایمان لنگ تر شد

حرف هامان بد آهنگ تر شد

هر چه بودیم از یادمان رفت

تا خدا داد و فریادمان رفت

هیچ کس دردمان را نفهمید

صورت زردمان را نفهمید    

 

 


 
comment نظرات ()
 
عاشورايی
نویسنده : علی زارعی رضایی - ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱۸
 

قبله گاه ماه بر روی زمین گهواره ات

چنگ می زد بر لب حبل المتین گهواره ات

هیچ موجی اینچنین خورشید را با خود نبرد

آنچنان که موج می زد ایچنین گهواره ات

بر گلویت یک نشان از عاشقی آویختند

بر زبانش مرحبا و آفرین گهواره ات

باز کن قنداقه ات  را جای تو این پیله نیست

پر بزن ! پروانه شو بر آتشین گهواره ات

بعد از این لالایی ات را شروه می خواند خدا

می تکاند حضرت روح الامین گهواره ات

می نشینی بعد از این بر موج دستان عمو

ای ضریح زاده ام البنین گهواره ات

می روی ، گهواره ات می ماند و چشم رباب

می سراید شعر های دلنشین گهواره ات

             ********

ای عشق به پای تو سر آوردم من

هفتاد و دو یاس پرپر آوردم من

گلدان بهشت را پر از آب کنید

یک شاخه علی اکبر آوردم من

              ******

آن کیست که دیده تو را می فهمد

هجده گل چیده تو را می فهمد

تنها لب خشک و چاک چاک زینب

رگهای بریده تو را می فهمد

 


 
comment نظرات ()
 
 



ساعت فلش